من چه سبزم امروز
وچه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ می چرد گاوی در کرد.
سهراب
شب نرفت و اسمان تیره ماند
چشم من بر جای پایش خیره ماند
دیده را با خاطرتش خون می کنم
عشق را از سینه بیرون میکنم
رد شدن از عشق او اسان نبود
اشک هم بر زخم من درمان نبود
قلب من با خاطراتش زنده شد
در قمار عشق او بازنده شد
با خیالش دیده را تر میکنم
رفتنش را تازه باور می کنم
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی ست
حتی،هرچه را آغاز و پایان نیست
زندگی راهی ست،از به دنیا آمدن تا مرگ،شاید مرگ هم راهی ست....!
من تمنا کردم
که تو با من باش
و تو گفتی هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت
تو از این گونه نباید باشی
تو از این گونه که میسوزانی
از گونه که چشمان پر از ذوق مرا
از خودت میرانی
من تو را مثل خدایان اساطیری دور در دور خودم ساخته ام
زیر پاهای تو انداخته ام
من به تو باخته ام.....
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگین ات
حریم اشک هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم......
حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد........
ادامه مطلب ...شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید
هرگز برای کسی که شما را اذیت می کند گریه نکنید… در عوض لبخند بزنید و به او بگویید، ممنون بخاطر اینکه به من فرصت دادی تا کسی بهتر از تو را پیدا کنم!
اگر کسی را دوست داری بهش بگو چون قلب ها با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند..
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم....
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم!
من خدارا دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل:
"""من خدا را دارم"""
زندگی "باغی: است،
که باعشق"باقی" است.
"مشغول دل " باش،
نه "دل مشغول".
بیش تر "غصه های ما"،از "قصه های خیالی ماست"
پس بدان اگر "فرهاد"باشی،همه چیز "شیرین" است.
دست خودمان نیست که روی حرف هایمان نمی مانیم،بر زمینی ایستاده ایم که هر روز خودش را دور می زند.
جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است.
کسی که با((خود))نیست!چه تنهایی سختی!
در زندگی طوری باش که انانکه خدارا نمی شناسند،تو را که می شناسند خدا را بشناسند
ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام دوستت دارم های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم منطقی هستیم.
بی تو ماه تنهاست...
و شب تنهاتر از آواز پرندگانی که دور از بهار و دریا می خوانند
بی تو هیچ ستاره ای برمدار نخواهد ماند
و هیچ دستی چراغ ستارگان را روشن نخواهد کرد
بی تو زخم های دلم همیشه شکفته است
باور کن نمی شه زد به بی خیالی و گفت
اشکال نداره ، دنیا همینه
خیلی جاها ... خیلی وقت ها ، کم میارم
صدات تو گوشم زمزمه میشه
و نگاهت ، توی ذهنم مجسم
ولی من تو رو می خوام
نه خیالت رو ...
دلم برات تنگ میشه حیف که جایی رفتی که دست هیچکس بهت نمیرسه.....